پادکست : بخوانش پیش از آنکه دیر شود

بخوانش پیش از آنکه دیر شود

 

۷:۴۵ دقیقه با صدای زنگ ساعت بیدار شدم .. خیلی سخت … مجبور بودم ساعت ۱۰ کلاس داشتم ..
خواستم لود بشم .. گوشی برداشتم .. واتس اپ .. اینستاگرام .. رسیدم به تلگرام .. خانواده من بهتر .. فایل ۲۵ دقیقه .. ساعت رو نگاه کردم .. ۷:۵۸ دقیقه .. وقت داشتم هنوز .. پلی کردم .. چشمامو بستم .. گوش کردم .. اونا می گفتن من فکر می کردم .. کجا به کی چی نگفتی ؟؟؟ ..
یادم نیومد .. یا نخواست بیاد .. بعضی هاشم گفتم عمرا ! هزار سال هم نمی گفتم .. نمی خوامم بگم ..
۲۵ دقیقه تموم شد فکر های من نه . .

گفتم بیخیال فکر نکن انقدر دیرت شد پاشو !

آب زدم به صورتم تو آینه نگاه کردم یه آهنگی پلی کردم دابسمشس کردم ۳۰ ثانیه .. فرستادم برای خواهرام .. نوشتم ..

_ دیوونه هم خودتونید 😜

نوشت:

_ صبحت بخیر دیوونه 😘

تند تند آرایش کردم داشتم لوازم رو جمع می کردم چشمم خورد به سایه صورتی اکلیلی .. گفتم بزن حالا امروز صورتی اکلیلی خوشگل میشی .. زدم

پوشیدم اومدم پایین ..

لابی من رو دیدم .. سن و سالی ازش گذشته .. دوست داره بفهمی شبا بیداره چون امنیت براش مهمه ..
_ خسته اید سر صبحی . . معلومه دیشب هم بیدار بودید ها خدا قوت ..

_ همین که همه امنن خوبه ..

لبخندش راضی بود ..

مسیج داده بود
گل گاو زبون بگیرم برات .. گفتم من خودم ته آرامش های دنیام .. خودشیفته هم خودتی
خندید ..

اومدم تو اتوبان .. چه آسمونی .. با همین آهنگی که داری گوش میدی ..

عکسشو گرفتم .. سند کردم برای دوستم ..

_ بیا آسمون اول صبحو ببین اینم آهنگت حالشو ببر .. اون جوجه رم بچلون بگو خاله ات دلتنگته . .

_ قربونت برم من اخه 😍

رسیدم دم کلاس یه گل از بین سنگ ها تو پیاره رو زوری دراومده بیرون .. عکسشو گرفتم سند کردم واسه مامانم ..
_ مامان میگما این شبیه تو نیست ؟ 🥰

_ خودتم همین طوری هستی ..

_ بچه توام خب 😋

داشتم پیاده می رفتم یه استیکر بغل کردن پیدا کردم فرستادم برای بابام

_ من دیگه کرونا اینا حالیم نیست به من چه 😒
مثلا من بهت نگفتما ولی تو درو باز کن بابا

_ بیا بچه منتظرم

بعد کلاس گفتم
_ دکتر هیچ کس به اندازه شما نمی تونست تک تک مراجع های منو بفهمه .. من یاد گرفتم صبور تر نگاه کنم
_ ممنونم خانم دکتر .. چقدر خوب

دوستمم بود ..

_ ماری باورت میشه اگه بگم ناهار دلمه کلم داریم فقط به خاطر تو ..

– میدونی یه دونه ایی 😍 .. بدو بریم ..

کتاب فروشی بود سر راه .. پیاده شدم .. کاغذ رنگی و چسب و ربان و یه سری خرت و پرت .. پریشبا گفته بود مامان کمکم می کنی کاردستی درست کنم یه نمایشگاه بزنم تو اتاقم شماها بیاید خرید ؟؟؟ کی بهتر از امروز آخه از ذوقش تو دلم ذوق کردم …

الان شبه .. امروز تموم شد .. می خوام بخوابم ..
فکر کردم .. اگر بیشتر به بودن ها و نبودن های هم توجه کنیم … اگر چشم هامون رو روی حالت روحی و بالا پایین های عاطفی هم نبندیم .. اگر گاهی وقت برای دیگری بگذاریم .. به شیشه پنجره هم ضربه ایی زنیم و بپرسیم اصل حالت چطور است .. اگر یکی از ما دست دیگری را گرفته بود ..
اگر …
آیا باز هم با فاصله هر کدام در دنیایی خالی از دیگری زندگی می کنیم ..

اگر دابسمش را نمی فرستادم .. لابی من را نمی دیم .. عکس آسمان را نمی گرفتم .. گل را کشف نمی کردم .. آغوش گرمش را از دست می دادم ..
غذای مورد علاقه اش را درست نمی کردم .. با خودم می گفتم حالا بعد می خرم برایش . . هم باز شب شده بود و من می خوابیدم .. بی آنکه کسی به عشق ، عشقی که دادم مست شود .. دلش گرم و پر مهر شود ..
شاید که جمله های زیادی را نگفته باشم ..
اما امروز که هر آنچه میشد گفتم ..

مهر روزی امشب تا سحر شما 😍

3 دیدگاه برای “پادکست : بخوانش پیش از آنکه دیر شود

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

سیزده + 13 =